
۱. جنگ و صلح می خواستم از «جنگ» بنویسم، دیدم که شعر جنگ غمگین است می خواستم از «صلح» بنویسم، دیدم که بغض شهر سنگین است پروانه ای از پنجره آمد، من را پیِ خود تا خیابان بُرد یک لحظه غفلت کردم و د...
ادامه مطلب
«وقتی پدرم تو بنگاه مستقل آبیاری بود، من که بچه بودم گاهی می رفتم اداره پدرم. در واقع از بس شلوغ می کردم پدرم منو برد به اداره مستقل آبیاری... اونجا مثلاْ منو استخدام کرد و آخر ماه از جیب خودش به من ...
ادامه مطلب
در سال های ابتدایی جوانی، شنیدن خبر رفتن شاعری که «آنجا که نام کوچک او آغاز می شود» حرف اول عشق است، هجوم احساسی دوگانه بود برای دل تازک من. در یک طرفم: تابوت رفیع قیصر بود بر روی دوش هزاران دوستدار ادبیات امروز. در طرف دیگرم: شاملو با سنگ قبر هماره...
ادامه مطلب
شاعرِ شهرِ خفتهدرباره شفیعی کدکنی و راه رفته او از جلوت «شعر سیاسی» به خلوت «پژوهش در تصوف» روستای کوچک کدکن، دهی میان نیشابور و تربت حیدریه، پیش از مهرماه 1318 نسب شاعرانه به عطار می بُرد، گو این که مردم روستا آن را زادگاه عارف منطق الطیر می دا...
ادامه مطلب