شاعرِ شهرِ خفته
درباره شفیعی کدکنی و راه رفته او از جلوت «شعر سیاسی» به خلوت «پژوهش در تصوف»
روستای کوچک کدکن، دهی میان نیشابور و تربت حیدریه، پیش از مهرماه 1318 نسب شاعرانه به عطار می بُرد، گو این که مردم روستا آن را زادگاه عارف منطق الطیر می دانستند(هدایت، 1388). پس از آن مهرماه اما کدکن نسبت تازه ای با ادبیات یافت؛ نسبتی که بر سر نام شاعر نورسیده درخشید تا این خاک مهربان نیز اسم و رسمی در میان عشّاق شعر و ادب بهم بزند: «محمدرضا شفیعی کدکنی».
شاعر نوظهور کدکنی، خود بعدها در «آئینه ای برای صداها» زادگاهش را چنین سرود: ای روستای خفته بر این پهن دشت سبز!/ ای از گزند شهر پلیدان پناه من!/ ای جلوه طراوت و شادابی و شکوه!/ هان ای بهشت خاطره، ای زادگاه من...(شفیعی کدکنی، 1376)
رسم کودکی
در شناسنامه اش تاریخ تولد او چنین آمده: 19 شهریور 1319 گو این که به خاطر آن که او را به مدرسه بفرستند 31 روز زودتر شناسنامه اش را مهر زده اند. خودش می گوید: «19 شعبان 1358 قمری تا 19 شهریور ده پانزده روز تفاوت است. پدرم یک بیت در اول قرآن آورده. شخصی به نام سنجر موسوی شناسنامه مرا ثبت کرده است. می گفت: یه خرده دیرتر گرفتم که بتوانی به مدرسه بروی»(شریفی به نقل از شفیعی کدکنی، 1392)
پدر وی محمد نام داشت، او مردی عالم و فاضل از اقران و همدرس های ملک الشعرای بهار، فروزانفر و علی اکبر فیاض در محفل درس ادیب نیشابوری(عبدالجواد) بود.(برهانی، 1378) مادر او، فاطمه، دختر شیخ الرزاق متوسلی(مردی کشاورز-روحانی) بود(بشردوست، 1379)
خـانواده شـاعر کدکنی،آرزو داشتند که تنها فرزندشان، درس اجتهاد بخواند و عالم طراز اول دینی شود.به همین خاطر او را از رفتن به دبستان منع کردند.(فلاح زاده، 1385): «هرگز به دبستان و دبیرستان نرفتم. در خانه پدر و مادرم، مرا خواندن و نوشتن آموختند و فارسی و مقدمات زبان عربی در حد جامع المقدمات... من بر اغلب این کتاب ها با همان خط کودکانه ام حاشیه دارم و «ان قلت و قلت» های خنده دار.»(شریفی به نقل از شفیعی کدکنی، 1392)
در مکتب ادیب
فراگیری زبان و ادبیات عرب را در مکتب محمّدتقی ادیب نیشابوری آغاز کرد؛ خود او خویشاوندی نزدیک با ادیب در آغاز دوره شاگردی اش در هشت سالگی را یک «معضل روانی» می داند و با شرح خاطرات مکرر از کلاس های درس وی، درباره نخستین معلم خود می گوید: «من ادیب را فقط از چشم انداز یک معلم، یک استاد و مدرس ادبیات عرب می نگرم و او را در کار خود در اوج می بینم. جز این هم از او نباید توقع داشت نه به شعرش کاری دارم و نه به تالیفاتش. شاید نشر شعرها و آثارش چیزی بر مقام او نیفزاید...» وی سپس فقه، کلام و اصول را نزد شیخ هاشم قزوینی مشهور به «فقیه آزادگان» فراگرفت. پس از مرگ شیخ هاشم، تا آخرین مراحل درس خارج فقه را نزد سید محمدهادی میلانی خواند و ظاهراً در این دوره با سید علی خامنهای همدرس بود.
سالیانِ مشهد
م.سرشک در کدکن قرآن و نصاب و... را فراگرفت و برای ادامه تحصیلات علوم دینی بـه مـشهد رفـت. تحصیلات طلبگی را در مـدرسه خـیرات خـان که ادیب نیشابوری(ادیب ثانی) در آنجا درس میداد و نیز در مدرسه نواب مشهد، پی گرفت.(برهانی، 1378) سپس تحصیلات ابتدایی و دوره متوسطه را در مشهد گذراند.(این سطر حذف شود) در زمانی که در مشهد به تحصیل اشتغال داشت از اعضای موثر و فعال انجمن های ادبی به شمار می رفت و از همان آغاز نوجوانی آثارش در مطبوعات خراسان با نام مستعار م.سرشک به چاپ می رسید. در سال های بعد از 1332 با همکاری تنی چند از جوانان شاعر و اهل ادب انجمن ادبی تشکیل دادند که بیشتر طرفداران شعرنو و ادبیات داستانی و ترجمه ادبیات فرنگی بودند و دکتر علی شریعتی نیز از جمله اعضای آن انجمن بود. در سال 1338 به خواست شریعتی مقاله ای درباره خدمات مسلمانان به جهان علم تهیه و پیش از سخنرانی وی در دانشکده پزشکی دانشگاه مشهد قرائت می کند. شفیعی کدکنی از این برنامه به عنوان «اولین باری که در جمع، با شرمندگی و ترس و لرز بسیار سخن گفته است» یاد می کند؛ سخنرانی که موجب دلخوری ادیب می شود(شریفی، 1392)
روزگار سپری شده
او در سال 1341 دیپلم متوسطه را به گونه متفرقه کسب کرده و به دانشکده ادبیات مشهد راه یافت. در هفت سالگی شعر می سرود و غزل و قصیده می گفت و مجله خراسان را در سال 1330 با «م. آزرم» به عهده داشته و دوستی و همفکری با علی شریعتی باعث علاقه مندی او به شعر نو شده است(عابدی، 1381)
خود او درباره نخستین شعرش می گوید «فکر میکنم در سنین شاید هفت - هشتسالگی اولین شعر را در هجو یک همبازیام گفته بودم که خیلی هم زشت بود و در عین حال زیبا. این را در دکان بقال سر کوچهمان، وقتی رفته بودیم با آن همبازیمان چیزی بخریم، خواندم؛ یعنی یک چیزی در هجوش همانجا فیالمجلس گفتم که آن بقال تهدیدم کرد و گفت به پدرت میگویم.»(شفیعی کدکنی، 1369)
او به پیشنهاد دکتر علیاکبر فیاض در دانشگاه فردوسی مشهد نامنویسی کرد و در کنکور آن سال نفر اول شد و به دانشکده ادبیات رفت و مدرک کارشناسی خود را در رشته زبان وادبیات فارسی ازدانشگاه فردوسی گرفت(یوسفی نکو، 1384) در دانشگاه مشهد، از گفتارها و راهنماییهای علی اکبر فیاض و احمد علی رجایی بخارایی و غلامحسین یوسفی بهره برد و در دانشگاه تهران، از بـدیع الزمـان فـروزانفر و پرویز ناتل خانلری... دکترای زبان فارسی را در دانشکده ادبیات تهران با گذراندن رساله مهم «صور خیال در شعر فارسی[تا قرن ششم]» به پایان رساند(عـابدی، 1381)
او که از سال ۱۳۴۸ تاکنون، در داانشگاه تهران تدریس می کند، در سال 1349با فرشته شعاعی، دانشجوی رشته علوم سیاسی دانشگاه تهران[به نوشته مهدی برهانی: دانشجوی رشته حقوق] ازدواج کرده و ماحصل این وصلت، جلال(متولد 1350 مهندس برق از دانشگاه صنعتی شریف و ادامع تحصیل در اتریش و انگلستان) زهرا(متولد 1354 تحصیل کرده رته معماری، آلمان) علی(متولد 1359 پژوهشگر و فعال در زمینه موسیقی)اند. در سال 1352 برای تدریس به انگلستان و سپس آمریکا رفت.(عابدی، 1381)
با چراغ و آینه؟
شفیعی کدکنی مدتی در بنیاد فرهنگ ایران و کتابخانه مجلس سنا فعالیت کرد و سپس به عنوان استاد دانشکده ادبیات تهران در رشته سبک شناسی و نقد ادبی به کار مشغول شد و همچنین مدتی را بنا به دعوت دانشگاه های آکسفورد انگلستان، پرینستون آمریکا و ژاپن به تدریس و تحقیق اشتغال داشت.
اگرچه آشنایی وی با شعر و تفکر نیما یوشیج، سرآغاز سیر شعرنوشتن های وی به سمت نیمایی سرودن شد، با این حال در آغاز گویا فریدون توللی را شناخته، سپس با نیما و اخوان و نادرپور و شاملو و ابتهاج آشنا شده بود(عابدی، 1381) شناختی که بعدها به نقدهای تند و تیز وی بر شاعران متقدم خود به ویژه نیما و شاملو منجر شد تا آن جا که در مقدمه کتاب «گزیده اشعار پرویز ناتل خانلری» درباره نیما یوشیج چنین نوشت: نیما با نامه ها و یادداشت های روزانه اش به ما ثابت کرده است که با همه مقام شامخ هنری اش، در رعایت «حق و حقیقت» چندان هم «عادل و معصوم» نبوده است و بعضا از تهمت زدن به دیگران، گویا در لحظه های خشم و کین، پروا و پرهیز نداشته است... احتمال این که نیما بعد از شهریور ۱۳۲۰ از کارهای خام و پخته شاگردانش مایههایی گرفته باشد و تاریخ بعضی شعرها را به قبل از شهریور یا سالهایی قبل از تاریخ آن شعرها بُرده باشد، هست. روان شناسی پنهان در یادداشت های روزانه نیما چنین کاری را متاسفانه، متاسفانه متاسفانه تایید میکند.(شفیعی کدکنی 1394) و در «با چراغ و آینه» چنین احمد شاملو را مورد نقد قرار داد: «اگر جوانان امروز بدانند که شخصیت ادبی آقای شاملو چگونه تشکیل شده است، هرگز این گونه عمر خود را صرفِ شعر، آن هم شعرِ اینطوری - که در روزنامهها میبینیم - نخواهند کرد. تو بهتر از هر کسی میدانی که آنچه ا. بامداد یا احمد شاملو را میسازد اگر به صد جزء تقسیم شود، پنجاه تا شصت درصدش ربطی به شعر ندارد. این شهرت و اعتبار نتیجه پنجاه شصت سال حضور مستمر در روزنامهها است. مدتی حزب توده او را بزرگ میکرد، بعد سلطنتطلبها، بعد چریکها، حالا هم همه ناراضیان از اوضاع کنونی. و این بزرگ کردنها به هیچ وجه صددرصد به شعر او مربوط نیست، مربوط به موقعشناسی اوست و به قول خودش - با الهام از تعبیری از مایاکوفسکی - «سفارش زمان»ه را پذیرفتن. نه اخوان، نه فروغ، نه نیما، نه سپهری، هیچکدام این طوری سفارش زمانه را نتوانستند بپذیرند.»(شفیعی کدکنی 1390) انتقادات تند و تیزی که به نیما و شاملو محدود نماند و البته با اعتراضات و انتقادات متقابل مواجه شد.
شاعرِ شهرُ خفته
به نظر بسیاری از منتقدان ادبی، اشعار م.سرشک را می توان به دو دوره شعرهای قبل و بعد از انقلاب تقسیم کرد؛ نظری که خود مخالفانی دارد. برای مثال برخی از منتقدان مذکور، در مورد اشعار سال های قبل انقلاب شفیعی کدکنی، معتقدند «آن چه موجب شد بیشتر آثـار سـفارشی[قبل انقلاب] دوام زیادی نکنند و با پیدایش حوادث مهم دهه50 به بـعد، بـه دست فراموشی سپرده شوند؛ در کاستن از اهمیت بسیاری از اشعار دهههای 40 بـه بعد شفیعی کدکنی نیز موثر بوده اند... غـلوّ در مـرثیه سـرایی،بسیاری از ایشان را از توجّه به فرم کار بازداشت و همچنین ایشان را از مشاهدآنچه در جامعه به وقوع مـیپیوست و تـحوّلاتی که در همه جا در داخل گردونه تجدّد جهانی پدید میآمد، مانع شد. شـاید بـتوان گـفت که تعهّد اجتماعی و درگیری سیاسی-که به جای خود ضروری و احتراز ناپذیر است-در آن سالها درسـت دریـافت نـشد. بسیاری از اشعار شفیعی کدکنی به ویژه در زمینه انعکاس دادن مبارزههای اجتماعی-سیاسی دهههای40 بـه بعد،پر از این مفهومهاست؛در مثل، ماجرای به دار کشیده شدن منصور حلاج،که تمثیلی میشود از مبارزههای خونین دهههای 40 و 50: تو در نماز عشق چه خواندی؟/ که سالهاست/ بالای دار وقتی و این شحنههای پیر/ از مردهات هنوز/ پرهـیز مـیکنند. گمان نمیرود که حلاج الگویی مناسب برای تمثّل به مبارزههای سیاسی باشد.بیشتر صوفیان و عارفان دورههای پس از شهادت حلاج، از او اسطورهای ساختهاند؛ولی گمان نمیرود که ماجرای زندگانی این صوفی افـراطی، از جـعل و تحریف و مبالغههای مستعار مصون مانده باشد. (دستغیب، 1388) اما مگر می شود از شعرهای قبل انقلاب شفیعی کدکنی گفت و از آثاری مانند غزل «آن عاشقان شرزه» چشم پوشی کرد: آن عاشقان شرزه که با شـب نـزیستند / رفـتند و شهر خفته ندانست کیستند (شفیعی کدکنی، 1356)
آن گاه، پس از تندر
شفیعی کدکنی از جمله شاعرانی است که شکوفایی آنها به سالهای پیـش از انـقلاب باز میگردد، همچنین او از معدودشاعران مطرح پیـش از انـقلاب است کـه پس از انـقلاب نـیز بهطورجدّی به فعالیت شـعری خود ادامه میدهد.(امن خانی، 1392) این در حالی است که آثار او در سالهای پس از انقلاب،چهرۀ کاملا متفاوتی پیداکرده است؛بـدین مـعنی که در این زمان،شعر او به جـای مـاهیت اجتماعی-سـیاسی پیـشین، مـاهیتی فلسفی یافته اسـت .در شعرهای پیش از انقلاب شفیعی کدکنی،دو بن مایه اصلی شعر متّعهد، یعنی تلاش برای بیداری تودهها و دگرگونی اوضاع،آشکارا دیده میشود؛ چنان که نویسنده کتاب در جـستجوی نـیشابورمینویسد:«این مجموعه حاوی اندیشههای اجتماعی است. شاعردر اینجا انسان را موجودی اجتماعی و بالطبع شعر و هنر را ابزاری برای رشد و خودآگاهی اجتماعی میداند»(بشردوست،1379).
با این همه شفیعی کدکنی پس از انقلاب سـال 57 بـاشفیعی کـدکنی پیش از انقلاب،بسیار متفاوت است... برای چنین رویکرد به ظاهر متناقضی البـته مـیتوان توجیهاتی ارائه نمود، مثلا این که شاعر در زمـان سرودن اشعار این دفـترها، بـه دوران میانسالی گام نهاده است و طـبیعی اسـت که انسانی که به این سنین رسیده باشد، بیشتر از جوانان به مسائل فلسفی چـون مرگ-کـه در این دفترها بسامد بیشتری دارنـد- بـیندیشد. امـا به نظر میرسد کـه دلیـل اصلی چیز دیگری بـاشد(امن خانی، 1392)
وقوع انقلاب،مسیر شاعری شفیعی کدکنی را همچون بسیاری از شاعران به سمت و سویی دیگر سوق داد. با به ثمر رسیدن تلاشهای مردم دورهـ ای دیـگر آغاز میشود و مانند سـیل هـمۀلحظهها و دیروزها را میشوید. دیگر از شفیعی کدکنی[شاعر] چندان آوایی شنیده نمیشود.آوای اصلی از محمّد رضا شفیعی کدکنی، استاد و پژوهندۀ ادب کلاسیک فارسی است»(عابدی،1381). با این حال، شفیعی کدکنی چون اخوان کار خود را تمام شـده اعـلام نمیکند و همچون او به تفنّن یا بازگشت به خانۀ پدری نمیاندیشد (گلستان،1387) باری، حتی برخی بر این باورند که در واقع «م.سرشک همچنانکه از فضای دهۀ سی و روح ملامت زده و غـمبار شـعرای آن عصر فاصله میگیرد و چهرۀ خود را بـه جـانب روشنتر زنـدگی مـیگرداند، انـدکاندک در گرایشهای کلاسیک خود از جـانب سبک هندی به سوی سبک خراسانی و حال و هوای شعرهای طبیعتگرایانه و سالم و سرشار از زندگی رو میکند، [حال و هوایی] کـه در سـالهای کودکی و نوجوانی خود در خراسان با آن زیـسته اسـت (عـباسی،1378)
دغدغۀ اصلی او در این سالهای پس از انقلاب، یافتن ماهیتی تازه و منطبق با حال و هوای دوران است. به همین دلیل،در شعر این دورۀ او با مفاهیمی برخورد میکنیم کـه پیـش از آن در مجموعههای او سـابقه نداشت. یکی از این مفاهیم و موضوعات،جستوجوی شاعر است برای یافتن ماهیتی تازه. شاعر در این جستوجو به اندازهای جـدّی و مصرّ است که یکی از زندگینامه نویسانش را بر آن داشته تا صحبت از همسخنی او و مـارتین هـایدگر-فـیلسوفی که پرسش از هستی را اصلیترین پرسش فلسفۀ او دانستهاند- به میان بیاورد(بشردوست،1379(
مثل درخت در شب باران
شفیعی کدکنی از سالهای ۱۳۶۰ به بعد به پژوهش در تاریخ با رویکرد تصحیح متون ادبیات عرفانی روی آورد. او معتقد است حرکت به سوی مدرنیته بدون شناخت سنت دشوار است. تاریخگرایی وی هر چند پشتوانه تئوریک مشخصی ندارد اما سخت پایبند مستندسازی با متون تاریخی است.(امن خانی، 1392)
شعر شـفیعی کـدکنی نیز از مجموعۀ«شبخوانی»تا مجموعۀ«بـوی جـوی مولیان» خـط سـیر و رونـد تکاملی مشخص داشته است. به شـهادت ایـن مجموعهها میتوان شفیعی کدکنی را از شاعران مطرح و صاحب سبک جریان شعر نو قـلمداد کـرد. از مهمترین ویژگیهای اشعار او، انعکاس سنّتها و مـیراثهای فرهنگی، ادبی و سبکی گـذشته فـارسی در آنهاست... آشـنایی عمیق او با این میراث سـبب شـده کـه ارزشمندترین نکات را از لابـهلای مـتون کشف کند و از دریچهی ارزشـها و انـدیشههای نو آنها را طرح و احیا کند (پورنامداریان، 1377)
ستاره دنباله دار
محمدرضا شفیعی کدکنی، همزمان با حوادث سیاسی سال 1388 و بازنشستگی مکرر و اجباری اساتید صاحب نام دانشگاه ها، روز پنجشنبه ۵ شهریور ماه، تهران را به مقصد امریکا ترک کرد. این هجرت که در ظاهر «برای استفاده از یک فرصت مطالعاتی پیشرفته در باب تاریخ و تطور فرقه کرامیه» انجام شد، با حیرت و تاثر عاشقان ادبیات گذشته و حال ایران زمین رو به رو شد. وی نه ماه بعد، به ایران بازگشت و بار دیگر برای آموختن به دوستداران ادبیات به دانشگاه تهران بازگشت. وی هم اکنون در سلامت و جدیت به کار پژوهش و استادی خود ادامه می دهد؛ همچنان در هیچ مجمع ادبی دیده نمی شود؛ با رسانه های داخلی مصاحبه نمی کند و برای دیدار با او باید از مسئول دفترش وقت گرفت. با این حال چندبار در سال، بهانه ای پیدا می کند و به شهر کوچک کدکن، جایی میان نیشابور و تربت حیدریه می رود.
برچسب: یادداشت,
نویسنده: محمد کمالی