خرید بک لینک

مادربزرگ من، بیبی روشنک خانم، در هشتاد و شش سالگی، عادت عجیبی دارد که آن را از سالیان دور ترک نکرده است. هر روز دمدمای سحر که از خواب بلند میشود، دو رکعت نماز شب میگذارد. بعد، مابین این نماز تا اقامهی نماز صبح، سه کار انجام میدهد: چراغ لاله, عباسی,اش را گردگیری میکند، گلهای لاله, عباسی, حیاط را آب میدهد، بعد مینشیند کنار قالیچهی زربفت کار تبریز که روی دیوار نصب شده. دست میبرد توی گلهای لاله, عباسی, قالی. انگار میخواهد گلبرگهایشان را یکی یکی جدا کند، انگشتهایش را میبرد بین هزارتوی گلبرگها و هر گلبرگ لاله, عباسی, که میآید زیر انگشتش یک صلوات میفرستد. و این عادت، برای او سنت شده است. درست مثل نماز شب. درست مثل نماز صبح. حکایت این عادت، که به سیر و سلوکی شخصی میماند، رازی است که تا قبل این داستان, تنها بین من و او بوده است. و افشای آن، گلهای لاله, عباسی, جهان را برایتان قشنگتر خواهد کرد.

حکایتی است که در خاندان معظّم ما دهان به دهان چرخیده است: پدرِ مادربزگم پدر جده ما، آقا عبدالجواد عبدالجوادی- تا همین اواخر در قید حیات بود و تعریف میکرد روزی که آقا احمدشاه قاجار برای سان دیدن سپهسالارهایش را دور خودش جمع میکند، از قضا به صدای مارش نظامی، اسب زیر پای سرباز نگونبختی که همین پدرجد ما بوده باشد، رم میکند، چه رمکردنی، بیا و ببین! عبدالجواد جوان اما قبل فرو افتادن به زمین زین را میچسبد و خودش را سبک برمیکشد به روی اسب بیاعصاب و ستاره اقبالش میدرخشد. جایزهی آقا احمدشاه گل گلاب به او چه بوده؟ نه سیم و نه زر. دو عدد شمعدانی لاله, عباسی, مزیّن به عکس پدرجد شاه، شاه شهید، ناصرالدینشاه.

حکایت دیگری است که با نقل قولهایی متفاوت به ما رسیده. و البته به کتابهای تاریخ راه نیافته است. اما منبع متأخّر آن بسیار معتبر است؛ همین مادربزرگ ما، روشنک خانوم. پدر پدربزرگ پدر جده ما که به عبارتی میشود پدرجد پدرجده ما، آقا حبیب طباخباشی- هم از قضا مشابه این هنرنمایی را در کسوت دیگری انجام داده بود. در مطبخ شاه تهتغاری زندیه. صادقخان زند بوده ظاهرا، میآید مشهد زیارت و مهمانی هم با خودش داشته علیالظاهر. که بوده و چه بوده، نمیدانیم. شاید شاهی بوده از فرنگ یا لعبتکی بوده جفنگ. هر که بوده شاهآقا دستور طبخ قرمه چدنی میدهند و کباب و دیزی، به پیوست پیاز و ترشی، به توسط حبیبآقا، طباخ تولیت آستان مقدس حضرت رضا. الغرض با آن که دوصد پیشمرگ بر حسب معمول وظیفه، غذا را تا رسیدن به دهان مبارک همایونی تست میکردهاند، آشپزباشی در وقت صرف ناهار مجدد خودش را به شاهنشاه میرساند که «تصدقت گردم، رخصت آزمون غذا را بدهید». بادمجان دور قابچینهای شاه هم که این قضیه به مذاقشان خوش نمیآید اصرار که غذا را هزاربار آزمودهایم و اگر ما پیشمرگیم تو چه کارهای فلان؟ از هفت پشت ما اصرار و از آن شاهکاران عالم بشریت انکار. تا بالاخره شاه به اکراه رضایت میدهد و پدرجد پدرجد ما دو لقمه نخورده چپه میشود و .... الفاتحه! تازه آن موقع است که شصت شاه خبردار می شود که پیشمرگان اعلیحضرتش همچین پیشمرگ پیشمرگ هم نبوده اند و اصلاً تا آن موقع غذاها را تست نمیکردهاند. البته پاسخ این مهر و محبت خاندان در حال تکثیر ما به خاندان در حال انقراض صفوی، خیلی هم ناچیز نبود و مادرجد پدرجد ما که در تازهجوانی بیوه شده بود توسط قبلهی عالم مفتخر شد به لقب بیشانسالملوک که به طور اختصار به او شمسی میگفتند(چون نمیتوانستند به او شانسی بگویند. مردم چه فکر میکردند؟)

جایزه پیشمرگشدن شوهرشان هم عبارت بود از دو تخته فرش اعلای زربفت بافت تبریز که سرتاپایش پر شده بود از گلهای طلایی «لاله عباسی».

اما حکایت دیگری هم هست که مادربزرگ برای کسی تعریف نمیکند. چون وقتی تعریف میکند گریهاش میگیرد و برای کسی که از کودکی چشمهایش آبمروارید داشته است، گریه کردن خوب نیست. این همان رازی است که برایتان گفتم. و امیدوارم درباره افشای آن با بیبیجان ما صحبت نکنید. گفتم که آب مروارید دارد چشمهایش.

پدرجد ما، آقا عبدالجواد عبدالجوادی، بعد دریافت آن دو عدد شمعدانی «لاله عباسی» طبیعتاً همان عبدالجواد دهاتیزاده سادهاندیش باقی میماند. و البته این شانس را داشته که اگر چیز زیادی گیرش نیامده، جانش را مانند پدرجدش پای تعهد به شعار «خدا، شاه، وطن» نگذاشته. البته به مدت محدود و تا اطلاع ثانوی.

زمان رضاشاه (معروف به کبیر، بزرگ، قلدر) ظاهراً آقایان سیاهه سربازهای دوره احمدشاه را گم کرده بودند یا احمدشاه که سرش بند فرنگیبازی و این حرفها بوده اصلاً یادش رفته بوده همچین سیاههای تنظیم کند. به هرحال به کلًی جوان بخت برگشته آمادهباش میدهند برای «پیوستن به قشون ارتش نوین ایران» و مادر مادر بزرگ ما هم که از چهارسال و اندی زندگی با پدرجدمان فقط چهارتا بچه قد و نیمقد نصیبش شده بوده و دو تخته فرش زربفت و دو عدد شمعدانی و بیشوهری به جهت خدمت همیشه مقدس سربازی، با رفتن مجدد عبدالجوادجانش مخالفت میکند. (قبلاٌ بگویم که بندهی کمترین هیچوقت نتوانستم هضم کنم که این نیاکان ما طی چهارسال و اندی زندگی مشترک در دوران قحطی و وبا و جنگ جهانی و بلایای زمینی و آسمانی که بیش از دو سال آنها در هجران جانکاه دو کبوتر عاشق، گل سرسبد، عروس و داماد، گذشته اشت، با چه همت و تلاشی موفق به تکثیر چهار عدد از انواع خودشان شدهاند).

خبر میرسد که قزاقها خانه به خانه افتادهاند پیجوانهای دهات که آنها را خِفت کنند و بفرستند جایی که عرب نی انداخت جهت خدمت زیر پرچم مقدس ایران که با رفتن و آمدن حکومتها، عکس وسطش عوض میشود اما رنگهای رویش وخدمت اجباری زیرش، خیر. الغرض تنها چیزی که به مغز آن دو کفتر عاشق میرسد این است که هر چیزی که دارند و ندارند را قایم کنند مبادا در این شلوغی همین چارتیکه اموال را هم از چنگشان درآورند قزاقها. البته که هیچکس حاضر نمیشود مال و منال یک فراری از دست رضاشاه را توی خانهاش قایم کند و خانه خودشان هم یک آغلی عقب زیرزمین بیشتر نداشته که در معرض دید نباشد. اینجاست که پدرجد و مادرجد ما با الهام از داستان, حضرت نوح، قصه مذکور را مهندسی معکوس میکنند. یعنی چه؟ یعنی اینکه میگویند «وسایل عزیز منزل! جفت جفت سوار کشتی نشوید!» به این ترتیب از هرچیزی که دو تا داشتهاند یکیش را جا میدهند توی انبار و یکی را میگذارند توی اتاق. همه چیز میشود تک. می شود فرد. میشود یکی. حتی خود مادر. وقتی میآیند سراغ عبدالجواد، ماجرای خدمت سربازی که رفته را برایشان تعریف میکند و می گوید که همه از سرباز بودنش خبر دارند. قانع که نمیشوند هیچ، مثل خاکستر زیر آتش گر میگیرند و داغ می کنند و فحش را میکشند روی خاندان قاجار و شمعدانی لاله عباسی را میاندازند روی زمین و خرده خاکشیرش میکنند. بعد هم در آن وانفسا تنها چیز گرانقیمت خانه، فرش زیرپای مادر، چشم یکی از قزاقها را میگیرد و آنرا با خشونت از زیر پایشان میکشد و لول میکنند و می برند، به بهانه «مجازات تمرد از دستور مامور دولت». این پدرجد ما هم هیچ وقت بر نمیگردد خانه. همان وقتها شایعهای به گوش مادر روشنک میرسد که در آن روزی که احمدشاه مدال افتخار و یک جفت شمعدانی لالهعباسی را به عبدالجواد هدیه کرده بوده، رضاخان سردار سپه بوده و آنجا بوده و احمدشاه هرچقدر پدرجد ما را نوازش میکند، همانقدر آقا رضای پهلوی فرزند عباسعلی داداش بیگ را سرزنش میکند که نتوانسته یک سان نظامی آدمیزادی تدارک ببیند برایش. بعدها روزی که آقا رضا، شاهنشاه قدرقدرت والا شوکت جدید، برای سان دیدن از سربازهای نگونبخت میآید، از جمله چشمش میافتد به چشم عبدالجواد زبانبسته و چند روز بعد خبر میپیچد که عبدالجواد عبدالجوادی از سربازی فرار کرده. کجا؟ کسی نمیداند. حتی مادربزگ هشتاد و شش ساله من هم نمیداند. فقط میداند وقتی قزاقها داشتهاند پدرش را کشان میبردهاند، یک لحظه توانسته رویش را برگرداند، چشمش را بیندازد توی چشمهای «روشنک» که در چهارسالگی دختر بزرگ خانه بوده، با بغض به او بگوید: «باباجان، مواظب مامان باش، یادت نرودگلهای لاله عباسی حیاط را هر روز آب بدهی...»***

برچسب: نویسنده: محمد کمالی تاريخ: شنبه 10 آذر 1397 ساعت: 16:42

صفحه بندی