خرید بک لینک

چهار پنج ساله بودم که قصه غصه های من شروع شد. خیلی زود بود که بفهمم سوال های فلسفی در مورد خدا و کائنات، وقت شمردن ستاره های پشت بام، برای دست و دل من زیادی بزرگند. سوال های تازه ای شکل گرفته بود: این همه درد و رنج و جنگ برای چه؟

خانه های قدیمی بافت سنتی شهر، یکی یکی زیر چرخ تراکتورها می رفت و خاطره های محله ما یکی پس از دیگری فرو می ریخت. غصّه من اما تنها قصه خشت ها و پنجره ها نبود، غصه ی آدم ها هم بود.

به هر طرف نگاه می کردم، گلوله ای جنگی، خانواده ای از خانواده های محل را نشان رفته بود. همه داغدار، همه سر در گریبان. جنگ تازه تمام شده بود، هنوز شهید می آوردند. قبل آن هم انقلاب و جنگ های داخلی بود. کمتر خانواده ای بود که داغدار نباشد. هر کس به نوعی، عزیزی را از دست داده بود. وجه اشتراک همه این داغ ها، جنگ بود، گلوله های جنگی بود. ماشین جنگ، زودتر از پیکان 57 به اینجا رسیده بود و قصد ترک شهر را نداشت...

حالا بیست و چندسال از آن روزها گذشته است. هنوز شهید می آورند. هر روز، هر روز. و من که شهید زیاد دیده ام، فهمی از بازی های بیهوده سیاسی ندارم، سیاست را نمی فهمم. من فقط این شهدا را می شناسم، این آدم های قدیمی و محله های رنج دیده را.

برچسب: نویسنده: محمد کمالی تاريخ: چهارشنبه 17 شهريور 1395 ساعت: 2:29

صفحه بندی