«سربازِ بی ستاره»
اینکه از شهر میرود، من نیست، این تفنگی که سخت زنگ زده
این تفنگ خشاب گم کرده، وسط خانههای جنگزده
سایه یک «کلاه خود» به سر، سایهی کولهپشتیاش بر دوش
سایه یک تفنگ بر دیوار، سایهی خاطری تفنگ زده
خاک این شهر، نرم و نمدار است، ردّ پایی از آن گذر کرده
ردپایی عمیق اما مست، بیرمق، زخمخورده، لنگزده
کهنه سربازِ بیستاره! برو! لحظهای هم مباد بنشینی
در مسیری که میروی روی نیمکتهای تازه رنگزده!
فتح این شهر، فتح ماه نبود، غیر فتح یک اشتباه نبود
شهر بعد از سقوط زیبا نیست، ماسک خود را فقط قشنگ زده
کهنه سرباز بیستاره! برو! هیچکس، هیچکس نمانده به جز
بیوهزنهای مردهای شهید، مردهای ملولِ بنگزده


برچسب:
نویسنده: محمد کمالی