علیرضای عزیز!
وقتی می نویسم «هوای تازه»، نفسم پر می شود از هوای احمد شاملو. می روم به روزهای پس از بی هوایی، بی تنفسی. باید شُش هایت پر شده باشد از «هوای بد» که قدر این هوای تازه را بدانی، بفهمی...
گیرم که شش سال تمام است دهنم را گرفته اند و روی اسمم خط کشیده اند. گیرم تاریخ هیچ وقت به یاد نیاورد صد تا گزارشی که بی اسم چاپ شد، صد تا مقاله ای که با اسم مستعار چاپ شد، صد تا نوشته ای که با اسم این و آن چاپ شد که زنده بمانم را.
همه این ها را یک بار برای همیشه دور ریختم. نه! من هیچ وقت اهل غر زدن نبودم. نیستم. نخواهم بود. محکم تر از همیشه بلند شده ام و دوباره همین راه را می روم.
ممنون به خاطر این که دوباره من را به یاد همان «مصطفی توفیقی» انداختی که عاشق کاغذ و قلم و آدم ها بود. ممنون که به من جرات دادی دیگر برنگردم پشت سرم را نگاه کنم. ممنون که دیگر نمی خواهم (نمی خواهد) برای چند خط نوشتن و نمردن، به آن مرغدانی هایی که اسمش را گذاشته اند «روزنامه» برگردم.
«علیرضا غلامی» عزیز! رفیق ندیده! از این به بعد یک کلمه از هر مقاله و گزارش و مصاحبه ای که جایی از من چاپ شود، نذر محبتی است که برای نجات دل من داشتی، ندیده و نشناخته، چه طور؟
کلمه دوم هر نوشته ام، برای محمد قوچانی. نه فقط به خاطر آن که خواند و پسندید. بلکه به خاطر درست بودن و انسان بودنش.
و یک سطر تمام از هر چه از این پس می نویسم، به کسی که اگر نبود، بزرگ نبودیم: «غلامحسین کرباسچی» که برای من پیش از مهرنامه و تجربه و صدا و...، «آفتابگردان» است.
***
امروز بچه شده بودم. بچه شده بودم و به بچگی خودم می خندیدم. شده بودم درست مثل روز اولی که پدرم «آفتابگردان» را با یک دسته سبزی به خانه آورد؛ مثل روزی –هشت ساله بودم ظاهراً!- که اولین نوشته هایم در گوشه یک روزنامه جمع و جور چاپ شد. چرا؟ این عشق لامصب آخر کار دستم می دهد.
پاورقی: شروع نوشتن های من در گروه نشریات هم میهن با «شاعری از خراسان» در هفته نامه «صدا»ی این هفته. 
برچسب: تنفّس,
نویسنده: محمد کمالی