انسان بود و شریف بود و عزیز بود «و با تمام افق های باز نسبت داشت»... هر از گاهی که به بهانه گفتگوی خبری یا حال و احوال دوستانه، مزاحم اوقات شریفش می شدم، منت می گذاشت و چند آیه ای برایم می خواند، چه خواندنی، چه صدایی، به قول سهراب «سبزینه آن گیاه نجیبی که در انتهای صمیمیت حزن می روید»
این چند سطر غزل، اولین حس من از آن داغ عظیم است. حرف های دیگری هم هست. شاید بعدها بگویم. و نقاشی زیر: علی مهدی الجشی آن را نقش زده است، راوی زخم های ما. نقاش عزیزی از بلاد غم، عربستان. این نوشته تقدیم به او و محسن شهیدمان:
آن ها که فغان های شما را نشنیدند
هیهات من الذلّه ما را نشنیدند
آن ها نه فقط بانگ اناالحقّ شما را
آیات اناالحقّ خدا را نشنیدند
نامردم دلسنگ که در کربُبلا هم
پیغام سر و دست جدا را نشنیدند
دیدند که خون موج زد و راه ندادند؟
یا اشهد فوج شهدا را نشنیدند؟
از جامه ی احرام تو گویی به زمین، برف...
پیچیدن طوفان بلا را نشنیدند؟
«ای قوم به حج رفته کجایید کجایید؟»
از کعبه چرا حزنِ عزا را نشنیدند
کشتند اگر ما و به ما آب ندادند
چون عاقبت کربُبلا را نشنیدند...

برچسب:
نویسنده: محمد کمالی